<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152</id><updated>2011-07-29T06:33:21.120+04:30</updated><title type='text'>shirinbayan</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>7</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152.post-316792236693718034</id><published>2009-06-09T01:55:00.001+04:30</published><updated>2009-06-09T01:55:51.823+04:30</updated><title type='text'>اداره یک بیمارستان به 4 سبک</title><content type='html'>شماره 1 : ابتدا بیمارستان رابا عنوان  بیمارستان نظامی افتتاح  می کنید و هر صبح برای دکتر ها و پرستاران و بیماران صبحگاه مشترک برگزار می کنید . بعد لباس فرم می پوشید و در کِسوت پرستار به عیادت بیماران می روید . ماه بعد با لباس فرم جدید در کسوت دکتر به عیادت بیماران می روید . سال بعد بیمارستان را خصوصی و خودگردان می کنید . شش ماه بعد فقط به پولدار ها خدمات می دهید و از پذیرش افراد بی بضاعت معذورید . سال دیگر شما بزرگترین و ثروتمند ترین بیمارستان های زنجیره ای  خصوصی کشور را به صورت فدرال اداره می کنید . علاوه بر سِمت نظامی و دکتری به سمت سر پرستار، رئیس بزرگ ، اَعلی حضرت هم ملقب می شوید .&lt;br /&gt;شماره 2 : برای هر نفر اعم از سالم و بیمار ، یک سری کوپن (یارانه) بیماری چاپ می کنید . بیماران را به دو دسته زنده و مرده تقسیم می کنید . تخت و امکانات درمانی محدود موجود را در اختیار زنده ها قرار می دهید و مرده ها را در نوبت بستری قرار می دهید . مخالفانتان را به خاطر عمل به شعار هایتان در قسمت آی سی یو خارج از نوبت بستری می کنید . بیمارستان های خصوصی رقیب را ملزم به بستری کردن بیماران گروه مرده در نوبت بستری قرار می دهید و خودتان از درآمد فروش آثار نقاشی هایتان ، هزینه های این بیماران را می پردازید . همسرتان را هم در سمت رئیس بخش زنان بیمارستان منسوب می کنید . با اتومبیل قدیمیتان هم در آژانس کار می کنید تا برای بچه هایتان کفش نو بخرید .&lt;br /&gt;شماره 3 : بیمارستان را افتتاح کرده قبل از رفتن به سفر بیماران را به دو دسته پولدار و بی پول تقسیم می کنید . مقداری دارو و دکتر بین بی پول ها تقسیم می کنید . و بلافاصله برای افتتاح شعبه های شهرستان بیمارستان به سفر می روید . در حین سفر اگر نامه ای از بیماری دریافت کردید که درخواست دارو و دکتر داشت یک پاکت دارو با یک جعبه محتوی یک نفر پزشکیار به آدرس بیمار پُست می کنید . اسم بیماران پولدار را هم در دفترچه خاطرتان در قسمت بد ها می نویسید و دفترچه را در صندوقچه خانه مادربزرگتان قرار می دهید . در نهایت سراغ افتتاح شعب بیمارستان در جزایر قمر و آمریکای جنوبی می روید .&lt;br /&gt;شماره 4 : همه پزشکان و کادر پزشکی  ناراضی را دور خود جمع می کنید . شروع به نامه نوشتن به مسئولین وزارت بهداشت می کنید و هر چه از دهنتان درآمد به آن ها می گویید . بعد با مسئولین نظام پزشکی درگیر می شوید . اگر مشکلی در اداره بیمارستان پیش آمد سریع ریش گرو گذاشته مشکل را درجا حل می کنید . از خواب صبحگاهیتان هم کم می کنید و سعی می کنید شب ها مسواک بزنید و زود بخوابید تا صبح ها به موقع بیدار شوید . برای هر بیمار  یک بسته آسپیرین ، یک برگ استامینوفن کدئین و یک برگ سودو افدرین (که از بازار جمع آوری شده است) به ارزش پنجاه تومان سهمیه تعیین می کنید . حنجره تان را هم در همین بیمارستان برای فعالیت در دوره های بعد عمل می کنید . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر ژیگولو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35480152-316792236693718034?l=shirinbayaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/316792236693718034/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35480152&amp;postID=316792236693718034' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/316792236693718034'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/316792236693718034'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/2009/06/4.html' title='اداره یک بیمارستان به 4 سبک'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152.post-2593532938495721177</id><published>2007-05-07T15:44:00.000+03:30</published><updated>2007-05-08T20:59:21.780+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;center&gt;&lt;img src="http://maleh.e.googlepages.com/shirin.jpg"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;بر اکثر دانایان مبرهن است که حرفه چوپانی از پرمشقت ترین،دشوارترین و شریف ترین حرفه ها در طول تاریخ بشریت است.بعضی ساده اندیشان گمان دارند چون گوسفند اسمش رویش است و گوسفند است،چرانیدن،هدایت و کانالیزه کردن سکنات او کار سهل الوصول و ساده ای است.اما کسانی که از دور دستی بر آتش دارند (مثلا سیاستمداران و نامزدان محترم انتخاباتی) به خوبی واقفند که حتی هدایت وکنترل موجود گوسفندی به نام گوسفند تا چه اندازه خطیر و پرمسئولیت است.&lt;br /&gt;چوپان زیر آفتاب و باران، در سرما و گرما،دره و کوه و بیابان سختی می کشد در حالی که تنها مصاحبانش سگ گله و گوسفندان هستند.در جامعه نه تنها کسی شخصیت چوپان را ارجی نمی نهد بلکه بر عکس با جعل عناوین و شخصیت هایی همچون «چوپان دروغگو» به ترور شخصیت این موجود زحمتکش و مخلص همت  می گمارند.از کارمند و کارگر تا مرده شور و دکتر و معلم روز بزرگداشت و تجلیل دارند اما چوپان را کسی به رسمیت نمی شناسد.نه بیمه می شود، نه بازنشستگی دارد،نه حتی از آموزش های ضمن خدمت ِفنونی همچون دفاع شخصی و امدادونجات -که نیاز حیاتی اوست- بهره مند می شود.«دروغگو» آنچنان خود را به واژه « چوپان» چسبانده که این دو بدون هم برای عوام تصور ناپذیرند.&lt;br /&gt;حقایق جامعه شناسی بسیار ظریفی در عبارت «چوپان دروغگو»مستتراست.جامعه ما، جامعه ای فرافکن است که سعی دارد به جای حل مسئله،صورت مسئله را پاک کند.در قضیه چوپان دروغگو هم،جامعه به جای چاره اندیشی برای خود ِمعضل (که آقا گرگه یا خانم گرگه است) ،یقه چوپان جوان کم تجربه و بدبخت را می گیرد.گویی این چوپان بوده که گوسفندان را خورده و گرگ در این میان بالکل بی گناه است.در اینجا صورت مسئله یعنی گرگ دون صفت و خونخوار حذف می شود و همگان روی اشتباه کوچک چوپان(که اصلا شک داریم اشتباه هم بوده باشد) آگراندیسمان می کنند.وانمود می شود اصلا حق چوپان بوده که گوسفندانش خورده شوند و گرگ در این میان اسباب خیر و عبرت گیری بوده است!به علاوه این ماجرا بیانگر کم ظرفیتی و عدم تساهل بعضی اقشار جامعه نیز هست که تحمل یک شوخی ساده را هم ندارند. مردم چنان عصبی و افسرده شده اند که تلاش های بی وقفه چوپانی خیر خواه برای تزریق روحیه نشاط وسرزندگی و امید را به هیچ وجه بر نمی تابند و در اقدامی هماهنگ او را به دروغگویی متهم و طردش می کنند.به حکم کدام دادگاه صالح، به راستی با نظر کدام مرجع قانونی، دروغگو بودن چوپان دروغگو،این موجود شریف و خیرخواه که شب و روز به فکر رفاه و خوشبختی جامعه است اثبات شده است؟این پروسه منحط تا آنجا پیش می رود که حتی کتاب های درسی نوباوگان به بهانه واهی عبرت کودکان، به این ترور شخصیت ننگین آلوده می شوند.&lt;br /&gt;شما بی شک در مورد مانورهای آمادگی جنگ،زلزله و عملیات تروریستی شنیده اید.متاسفانه جامعه ظرفیت تحمل یک چوپان مدرن و عقلانیت مدار را که از علم روز جهت ارتقای کیفیت حمایت از گله استفاده می کند ندارد.چوپان چون می خواست با انجام چند مانور تمرینی،آمادگی دفاعی مجموعه گله و بادی گارد ها (خود و سگ نگهبان) را بالا ببرد به دروغگویی متهم می شود.واضح است که ظرفیت درک متد های جدید و ساختار شکن که توسط این جوان با استعداد ارائه شده وجود ندارد.&lt;br /&gt;این بیانیه به این امید نگاشته می شود که همگان را متوجه این نکته کند، گرگی که گله را لت و پار کرد در رفته است وشما به جای مجازات مجرم،تنها کسی را که در کنار گله،مدافع راستین حقوق گله بوده و با شجاعت ودلاوری وظیفه خود را به نحو احسن انجام داده مجرم دانسته و به دروغگوی متهم کرده اید.نه از گرگ خونخوار و ظالم سخنی به میان آمده ونه شما که در یاری چوپان کوتاهی کرده اید و حتی با وجود برگزاری چندین مانور «گرگ و گله» واتمام حجت وظیفه عرفی انسانی خود را انجام نداده اید به القابی چون «بی مسئولیت و احمق » ملقب گشته اید.تنها کسی که زیان دیده و بی آبرو شده ،چوپان صادق و بیچاره و به زعم شما دروغگو است.&lt;br /&gt;ولی آگاه باشید چوپانان بدون مرز تا اعاده حیثیت وبَرائت کامل این قشرشریف از پای نخواهند نشست.قلب بی آلایش چوپانان ساده دل پر از زخم دندان های گرگ های بی همه چیزبر پیکر نحیف بره ها و گوسفندان است.چوپانان تنها کسانی که رابطه ای عاطفی با گوسفندان دارند و زندگی خود را وقف خدمت به این بزرگواران کرده اند اجازه نخواهند داد این رابطه عاطفی و مستحکم، توسط دروغگویان و شایعه سازان تحت تاثیر قرار بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیانیه حزب گرگ های مهربان در دعوت از گوسفندان قهرمان جهت اعتلاف علیه چوپانان دروغگو:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; سالهاست ازگرگ ها به عنوان خونخوارترین موجوات ذی حیات اسم برده می شود.سالهاست گرگ هارا  آماج زشت ترین القاب قرار می دهید واز هیچ اقدامی علیه ایشان دریغ نمی کنید.تاریخ شاهد قتل عام ها،نسل کشی ها ،تحقیرهاو افترا های فراوان علیه گرگ ها بوده است.آنها را به خونخواری متهم می کنید در حالی که خونخوارترین موجودات خودتان هستید.دندان های گرگ برای خوردن یونجه یا پیتزای سبزیجات آفریده نشده اند.ما برای خوردن گوشت خلق شده ایم.حال شما با تخریب محیط زیست و انقراض آهو،قوچ و مارال و ...که غذاهای طبیعی ما هستند،انتظار دارید از گوسفندان بدبختی که با ستم و حیله گری به اسارت خود درآورده اید و در شرایطی چون اردوگاه های جنگ جهانی دوم نگهشان داشته و به تدریج قتل عامشان می کنید هیچ بهره ای نبریم.چوپانان دروغگو که الحق این نام زیبنده شان است قرن هاست بدترین تهمت ها را به ما نسبت می دهند.بسیار شده است که گرگی درویش صفت، به اجبار وجدانش به تناول گوسفندی مردنی و مبتلا به بیماری ناعلاج (جهت خلاصی او ازرنج حیات) مبادرت ورزیده است.ولی چوپان دروغگوی گله،با طبخ چندین گوسفند چاق و چله به صورت کباب و استیک و آبگوشت و به صورت پنهانی،گرگ از همه جا بی خبر را مسبب ومقصر معرفی کرده است.&lt;br /&gt;گرگ ها را قتل عام کرده اید،زیست بوم آنها را تخریب و در باغ وحششان انداخته اید.آنها را خونخوارنامیده اید و بدتر از همه این ها در داستان های کذبتان حتی به اندازه روباه هم برای ما ارزش قائل نشده اید.داستان شنل قرمزی و شنگول و منگول تنها دو نمونه از هجمه های دستگاه تبلیغاتی شما علیه گرگ های پر عطوفت و مظلوم است.شما حتی سگ های گله را هم که پسر عموهای خونی ما هستند با شست و شوی مغزی علیه ما شورانده &lt;br /&gt;اکنون که چوپانان دروغگوی بدون مرز در ترفندی عوامفریبانه،سعی در تبرئه خود وفرا افکندن تمام گناهان بر گردن گرگ های بیگناه دارند،اعلام می کنیم در افشای این توطئه ها از پای نخواهیم نشست..شاید به دلیل قیافه خشن، اسممان کمی بد دررفته باشد.،شاید در گذشته اسلافمان برای بقای حیات کمی به  خشونت متوصل شده اند، اما قلب های مهربانمان پیوسته برای گوسفندان عزیزِهمیشه حاضر در چراگاه می تپد و از نسل کشی گوسفندان به دست قصابان که با همکاری مستقیم و شراکت چوپانان دروغ گو صورت می گیرد،آتش می گیرد.&lt;br /&gt;به امید اتحاد و همبستگی گوسفندان قهرمان و گرگ های مهربان علیه چوپانان دروغگو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;دکتر ژیگولو&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35480152-2593532938495721177?l=shirinbayaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/2593532938495721177/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35480152&amp;postID=2593532938495721177' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/2593532938495721177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/2593532938495721177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title=''/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152.post-5528527481602498299</id><published>2007-02-06T15:38:00.000+03:30</published><updated>2007-02-06T15:44:29.169+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;عنوان مطالعه :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;برسی تحلیلی رابطه بین دود کردن اسفند(اسپند) و رفع بلایای طبیعی در میان خانواده های ایرانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مقدمه و بیان مسئله :&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دود کردن اسفند از رسوم قدیمی ایرانیان است(1)از گذشته های دور اعتقاد بر دفع بلا و حوادث نامیمون طبیعی و مصنوعی توسط دود اسفند وجود داشته است(2)با اینکه اثر دود اسفند بر دور کردن چشم بد از روشنی روز هم عیان تر است،برای اینکه مشت محکمی بر دهان آن دسته از یاوه گویانی زده باشیم که مدام از علم و تحقیق و این چرت پرت ها دم می زنند،این تحقیق جامع را انجام داده ایم.&lt;br /&gt;تعریف:&lt;br /&gt;چشم زخم عبارت است از تاثیر موج های منفی و افکار منفی یک فرد بر اعمال،رفتارو سرنوشت فرد دیگر.(3)&lt;br /&gt;اهداف کلی :&lt;br /&gt;اثر دود اسفند را بر چشم زخم بررسی می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهداف اختصاصی :&lt;br /&gt;1- میزان تاثیر اثر دود اسفند بر کا هش اثرات چشم زخم.&lt;br /&gt;2- میزان تاثیر اثر اسفند های حاوی اسانس&lt;br /&gt;3- میزان تاثیراسفند دود کن برقی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرضیه :&lt;br /&gt;از چشم انسان موج هایی خارج می شود که با تاثیر بر مغز دیگران در اعمال،رفتار وتصمیم های ایشان خلل وارد می کند.(4)دود اسفند با برقراری پیوند شیمیایی با مولکول های این امواج(5)وقاپیدن آن ها در هوامانع از رسیدن این امواج به مغز شده و آن ها را در هوا رسوب می دهد.به این ترتیب مانع از چشم خوردن می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موادوروش ها :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه گیری : نوع مطالعه مورد-موردی می باشد.نمونه ها به روش کاملا تصادفی از میان چهار خواهر و پنج برادر خود محقق انتخاب شده اند.تعداد نمونه ها را همین جور شانسکی ده نفر انتخاب کردیم که آن یک نفرکم آمده را خود محقق به طور کاملا تصادفی جبران کرد.مدت مطالعه بیست سال بود.به این صورت که والده گرامی زیور خانم(که همین جا باید بگویم سرور مایی زیور خانم، تاج سر مایی...)اسفند دود می کرد وبه سمت ما فوت می کرد و می گفت: «کور بشه چشم حسود» ما هم در جواب دسته جمعی می گفتیم:«ایشاللا...ایشاللا...».وای که چه روز هایی داشتیم.یادم می آید یه کفتر طوقی ازحسن گربه کش رفته بودم معرکه!تا ازاون بالا می رسید پایین بیست و دو تا معلق می زد...چی می گفتم...آهان،ما هم دود اسفند را استنشاق می کردیم.بعد از ده سال مشاهده شد که همه ما عاقبت به خیر شدیم .به جز دوبرادرم که در سانحه هوایی عمرشان را دادند به شماو خواهر بزرگم که در تیمارستان بستری شد و داداش کوچیکه که فعلا در دارالتأ دیب است همگی در آغوش گرم خانواده با خوبی و خوشی به سر می بریم.و همه این مواهب از اثرات همان دود اسفند است که مانع از چشم خوردن ما توسط حسودان و عنودان شد.&lt;br /&gt;برای تحلیل آماری داده ها از مشاوره آماری( صاحب کافی نت محله مان) ونرم افزار ویندوز 95 استفاده شد.&lt;br /&gt;بحث و نتیجه گیری :&lt;br /&gt;دود اسفند تا 93/2 در کاهش اثرات چشم زخم موثر است که نسبت به متد های دیگر از جمله «زدن به تخته»،«گفتن ماشاللا و چشم بد دور» و «آویزان کردن مهره نظر» ارجحیت دارد.در این میان اسفند های فاقد اسانس به اندازه 1.2درصد اثر بهتری را نشان میدهند. (p=100 ) همچنین در بررسی تاثیر اسفند دود کن های برقی بر کیفیت دود اسفند اثر معناداری مشاهده نشد.&lt;br /&gt;پیشنهادات :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- استفاده از دود اسفند در ادارات دولتی ،کارخانه ها،نیروگاه های اتمی ،مترو،اتوبوس وغیره ...به صورت اجباری-بخشنامه ای&lt;br /&gt;2- وضع تعرفه سنگین بر صادرات اسفند(تا خارجی ها ازاین سلاح علیه ما استفاده نکنند)&lt;br /&gt;3- ارائه یارانه اسفند به اقشار کم در آمد.&lt;br /&gt;تشکر و قدر دانی :&lt;br /&gt;با تشکر از حاجی فیروزهایی که در ایام نوروز، اسفند دود می کنند وایده این پژوهش پرمایه را مدیون آن ها هستم.با سپاس از هری پاتر، میرزا حسن دعا نویس، جادوگر شهر اوز، دکتر اکبر علی اکبر زاده، دیوید کاپرفیلد ،حاج احمد عطار، نوستر آداموس، دکتر آزارمندی .&lt;br /&gt;با قدر دانی از زیور خانوم(که نوکرش هم هستم).آبجی ها و داداش ها(مخصوصا کوچیکه که الآن در دارالتأدیب دلش برایم یه ذره شده...قربونت برم داداشی...).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچنین با تشکر از دوست خوبم آرمین کلی التماس و خواهش کرد تا اسمش را اینجا بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشارات:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- طالع بینی ، کف بینی ، احضار روح ، جن گیری - چاپ 1247 تهران&lt;br /&gt;2- تاریخ مزخرفات و خرافات جهان - چاپ شمیز! جلد یک&lt;br /&gt;3- مجله خانواده آبی- شماره 4468605- سال بیست وهشتم ،صفحه آخر&lt;br /&gt;4- موج درمانی و موجی شدن- دکتر اکبر علی اکبر زاده5- پدیده ذره ای شدن و خاصیت ذره ای نور- آلبرت اینیشتین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;دکتر ژیگولو&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35480152-5528527481602498299?l=shirinbayaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/5528527481602498299/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35480152&amp;postID=5528527481602498299' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/5528527481602498299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/5528527481602498299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/2007/02/1-2.html' title='&lt;img src=&apos;http://img.villagephotos.com/p/2007-2/1242924/shirin-bayan.gif&apos; &gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152.post-3706373571247616618</id><published>2006-12-23T11:56:00.000+03:30</published><updated>2006-12-23T21:08:47.277+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>1 - گزارش خبرنگار گلنا از یک بازداشتگاه:&lt;br /&gt;صدای جرینگ جرینگ که بلند شد فهمیدم دارند او را می آوردند. دو تا پلیس از دو بازویش گرفته بودند و او را می آوردند.خواستم عکس بگیرم. دستش را با دستبند جلوی صورتش گرفت و گفت :« نگیر، نگیر ... من میون فک و فامیل آبرو دارم...»&lt;br /&gt;-لطفا خودتو معرفی کن.&lt;br /&gt;+ بز زنگوله به پا هستم. ننه شنگول و منگول و حبه انگور.&lt;br /&gt;به چه جرمی دستگیر شدی؟&lt;br /&gt;باور کنید بییگناهم ، کاری نکردم ...خونه که برگشتم حبه انگور گریون و ویلون دوید طرفم و گفت که ذلیل مرده ها شنگول و منگول درو واسه آقا گرگه باز کردن ...آقا گرگه هم خوردتشون. منم رفتم تا با گرگه حسابمو تصفیه کنم ، بچه ها رو برگردونم.&lt;br /&gt;( باید بچه ها رو بر می گردوندم، آخه اون روز عصرکلاس زبان داشتن ) پس با شاخ کوبیدم وسط شیکم گرگه. چه می دونستم شیکم گرگه از طرف سازمان محیط زیست حفاظت میشه؟! مگه دستمو بو کرده بودم که بدونم گرگه جز گونه های در حال انقراضه ... بعداً ریختن خونمون به جرم صدمه به محیط زیست و شکار غیر قانونی دستگیرم کردن ...&lt;br /&gt;جرمت فقط همینه؟&lt;br /&gt;راستش، گرگه که به اون روز افتاد، دیدم الآن جون میده واسه پادری اتاق پذیراییمون.آخه این همسایه ندید بدیمون ببعی خانوم یه پوست ببر خوشگل انداخته درب اتاق خوابشون هی پزشو میده. منم گول خوردم .الآن پشیمونم، چشم و هم چشمی منو به این روز انداخت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- گزارش خبرنگار گلنا از موزه خودرو:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشسته بود روی سکوی پشت ویترین، نزدیکش که شدم و برای مصاحبه دعوتش کردم اَخم هایش توی هم رفت. ولی بعد به حرف آمد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودت را برای خوانندگان معرفی کن .&lt;br /&gt;پیکان هستم. در یک خانواده قدیمی و اصیل متولد شدم .از همون بچگی به پیاده روی علاقه داشتم . دلم می خواست وقتی بزرگ شدم « فراری » بشم تا مایکل شوماخر پشت رُل من بشینه. بچگی بود و آرزو ...چه میشه کرد ...&lt;br /&gt;اینجا چه می کنی؟ چه طور از اینجا سر در آوردی؟&lt;br /&gt;دست روی دلم نذار...بگو چی کار می تونی بکنی. الآن به جرم اینکه قدیمی هستم و محیط زیستو آلوده می کنم آوردنم انداختنم این گوشه.آخه کسی نیس بگه خوش انصافا حالا موزه رو بی خیال، چرا موزه خودرو؟ لا اقل ما را میذاشتید موزه دار آباد که با صفاتره ...آخه ما اون قدر تو این شهر چرخیدیم و دود دادیم که دیگه شدیم جز محیط زیست.اگه یه روز پیکان تو شهر نباشه همه مردم از اکسیژن تلف میشن که!&lt;br /&gt;چه پیامی برای دوستان و همنوعانت داری؟&lt;br /&gt;اینجا رو خوب اومدی...حرف حسابم با ماشین های تو ی شهر مخصوصاً این پسر عموی نالوطیم« آردیه » که لا مصب سال به سال از ما خبری نمیگیره( این پسر عمو یه طرفش فرنگیه، عموم که رفت از فرنگ زن گرفت اسم بچشو آردی گذاشت... حالا مونده این آردی مرام و معرفت ولوطی گری یاد بگیره...خلاصه یه طرفش فرنگیه)...آره می گفتم، لا مروت ها خوب گوشتونو وا کنین ، دنیا به هیچ کس وفا نمی کنه، دیر یا زود ازت سبقت می گیرن ، زور می زنی تا جا نمونی ولی گیر پاچ&lt;br /&gt;می کنی! من وقتی قبلنا تو خیابون بوق می زدم کسی جرئت نداش سرشو بالا بگیره؛ حالا ببین به چه روزی افتادم که موزه ای شدم .&lt;br /&gt;چه حرفی برای مسئولین محیط زیست داری؟&lt;br /&gt;من با نامرد جماعت حرف خاصی ندارم. دو کلوم فقط اینکه بی وفاها ، کم من به خود شما سواری دادم ؟ یعنی تو این شهر فقط نفس ما آلوده بود ؟ حرمت بزرگتر و پیشکسوت یعنی این ؟&lt;br /&gt;همش نشستید گیر دادید به دود ما...یه روز گفتید برو تنظیم موتور گفتیم به چشم، گفتید بنزین بدون سرب بخور، با اینکه با هر قلوپش یه هفته نفخ می کردم گفتیم چشم،گفتید گازسوز شو، شدم .انژکتوری شدن و هزار تا بی آبرویی دیگه رو به جون خریدیم...حالا این رسمش بود ؟ دست آخر کار خودتونو کردین وانداختینمون اینجا ! آر دی چون کراواتی فکولی بود دستش به دهنش می رسید راس راس تو خیابون میگرده دود می کنه... ما که بچه پایین شهریم و اهل مرام و معرفت عاقبتمون اینه...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;دکتر ژیگولو&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35480152-3706373571247616618?l=shirinbayaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/3706373571247616618/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35480152&amp;postID=3706373571247616618' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/3706373571247616618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/3706373571247616618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/2006/12/1.html' title=''/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152.post-116282955514902336</id><published>2006-11-06T19:40:00.000+03:30</published><updated>2006-11-25T12:37:05.578+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر نویسنده ای در درجة اوّل یک سارق ادبی است. هیچ فرقی نمی کند که این جملة قصار را چه کسی گفته است.اصلاً بپذیرید که این جمله از خود من است.نویسنده موفق در واقع سارق متبحرتری است.&lt;br /&gt;این جمله را حتماً شنیده اید: « مؤلف مرده است ». زیر بنای مکاتب ادبی و سرقت ادبی بر این جمله پرمعنا استوار است.یک سارق ادبی موفق( و در واقع ادیب موفق ) با درک بُن مایة این جمله ، می داند حتی زمانی که مولف جان سخت باشد و خیال مُردن نداشته باشد می تواند مؤلف را بکشد و خودش بر اِریکه اثر سوار شود.&lt;br /&gt;تاریخچه سرقت ادبی به همان پیدایش خط بر می گردد. در آن زمان بابلی ها از فینقی ها کتابت را دزدیدند ، ایلا می ها هم از بابلی ها و ماد ها از ایلامی ها و الخ . نمونه های تاریخی دیگری هم وجود دارند که به آنها به تدریج اشاره می شود. ولی معروف ترین آنها به سرقت رفتن انوریِ شاعر با اشعارش در یکی از بازار های قدیم است.&lt;br /&gt;نکته مهم اینجاست که در بعضی موارد ، اثر و صاحب اثر باید همزمان با هم دزدیده شوند. اگر فقط اثر را بدزدید بعد ها ممکن است صاحب اثر پَتة شما را روی آب بریزد. برای خلاصی از دست صاحب اثر روش های متنوعی وجود دارد. برای اینکه ذهن خواننده را در این زمینه به کار اندازم به یک مثال واقعی متوصل می شوم.یکی از آشنایان اینجانب که خدابیامرز از شاه دزدان ادبی زمان خود بود در زمان سکونت صادق هدایت در هندوستان به سرقت آثار او همّت گمارد. وی برای خلاصی از دست صاحب آثار یعنی صادق هدایتِ واقعی ، راه حل جالبی را برگزید! خیلی ساده ، به هند رفت وکلک صادق خان را کند ،جسدش را به رسم آنجا سوزاند و در رود سند ریخت. سپس خود را به شمایل هدایت در آورد( مایه اش یک سبیل مصنوعی و یک عینک ته استکانی گِرد بود)و سال ها از مزایای صادق هدایت بودن استفاده کرد. البته این آشنای گرامی عاقبت به خیر نشد و سرانجام در پاریس با گاز خود کشی کرد.چون روح صادق مدام جلوچشمش ظاهر می شد و از او می خواست که پایان بوف کور را عوض کند و دختر اثیری به خیر و خوشی با راوی عروسی کند. ولی شما خود را نگران نکنید .اگر کارتان درست باشد حتی می توانید روح نویسنده را هم بدزدید!&lt;br /&gt;برای سارق ادبی شدن لازم نیست همواره این قدر خشن بود.روش های مدنی تری هم وجود دارد.حتی از «رفراندم» و «دموکراسی» هم می توان بهره گرفت. اگر زُبده باشید به راحت می توانید یک نابغه نوظهور ادبی را شناسایی کنید، با وعدة دادنِ هزینه چاپ گولش زده و اثرش را قاپ بزنید، یا اگر اوّلین چاپ اثرش است که معمولاً به هزار تا نمی رسد، سریع در اینترنت و نشریات آثار را به نام خود منتشر کنید. مطمئن باشید رفراندم افکار عمومی در هر حالت به نفع شما خواهد بود.&lt;br /&gt;بزرگترین دشمنان سارقان ادبی منتقدین ادبی هستند که به فرموده چخوف مثل خرمگس (1) موی دماغ ادیبان می شوند. این افراد دلشان می خواهد نقش مچ گیر و به اصطلاح نقش پلیس را در ادبیات بازی کنند ولی در حقیقت حتی پارکبان هم نیستند. منتقدین بدین باورند که سرقت ادبی از ناتوانی و عدم وجود قریحه ادبی است .فی الواقع برعکس یک اخته ادبی می تواند یک منتقد ادبی باشد ولی مطمئناً یک سارق ادبی نیست. این حرفه ذوق و قریحه خاصی می طلبد که از عهده هر کسی ساخته نیست.&lt;br /&gt;گفتیم ذات ادبیات بر سرقت استوار است.شاعری به عظمت حافظ کمتر در ادبیات جهان به چشم میخورد. همین جناب حافظ به انواع ترفند های ادبی وارد بوده است به طوری که با تبدیل یک « بود » به یک « شد» در بیت« بر سر تربت ما چون گذری همت خواه - که زیارتگه رندان جهان خواهد بود »کپی رایت این بیت ناصر بخارایی را از آن خود می کند.(2)&lt;br /&gt;برای موفق شدن فقط قوه به ابتکاربستگی دارد. برای تمرین از همین الآن و از بیت بالا شروع کنید. مثلاً با تبدیل رندان به دزدان یک بیت اورجینال جدید سروده می شود که از شماست و نه از حافظ یا ناصر. امروزه همپای پیشرفت فناوری در فن سرقت هم پیشرفت حاصل شده است. مثلاً سارق- نویسنده می تواند یک اثر ادبی بزرگ مثل مرشد و مارگاریتا را بخواند ،اسم ها را عوض کند. جورج را قنبر کند، سن پترزبوگ را جنت آباد کند یا اسم مارگاریتا را اقلیما کند و اثر را دوباره به چاپ برساند. به این فن بدیع وظریف&lt;br /&gt;« سرجمه » می گویند که به مفهوم سرقت در حین ترجمه است. در سرجمه نویسنده به قصد ترجمه قدم پیش می گذارد، بعد با خودش می گوید چرا به فکر خودش نرسیده که این اثر را بنویسد، سپس به تدریج خود را به جای نویسندهاحس می کند و به« مسرجم » تبدیل می شود.&lt;br /&gt;البته در حین فرآیند ، احتمال مواجهه با مشکلاتی هم وجود دارد. ممکن است اثری که شما دزدیده اید سارق ناقلاتری ازخود شما بدزدد. شما هم نمی توانید جار بزنید که ای مردم به خدا قسم این اثر مال خودم است چون خودم آن را دزدیده ام. در این مورد باید با تدبیر عمل کنید. سرقت ادبی و انرژی هسته ای خیلی شبیه هم هستند. یعنی در عین حال که حق مسلم هستند قابل مذاکره هم هستند. پس با سارق بالا دست مذاکره کنید و او را مجاب کنید که اگر قبول نمی کند اثر مال شماست حداقل بپذیرد که از کار شما تا ثیر گرفته است.&lt;br /&gt;از آثار فولکولور هم می توان در سرقت به نحو احسن بهره گرفت. فولکولور مصداق همان بی صاحب است. بر خلاف آنچه تصور عموم است سرقت از تعداد زیاد افراد، ساده تر از یک نفر است. آثار فولکولور منابعی غنی برای سارقان ادبی هستندکه چون متعلق به خود شما هم هستند لفظ سرقت هم برای بهره گیری از آنها چندان مناسب نیست.&lt;br /&gt;به طور کلی اگر بتوان ادبیات را در زمره علوم طبقه بندی کرد باید آن را در شاخه علوم فنی آورد. ادبیات یک فن است. مثل باز کردن قفل با سنجاق، سوار شدن سه نفری به مترو با یک بلیط ،رد کردن بدون جریمه چراغ قرمز و ... . از این رو هم موضع گیری هایی در برابر ادبیات شده و حتی عهدین( عتیق و جدید) آن را در زمره علوم ضاله آورده است.&lt;br /&gt;صرف نظر از این موارد رمز پیشرفت در ادبیات آموختن مهارت سرقت، بدون گذاشتن رد پا، با تسلّط و با آگاهی ازنکات ظریف است.&lt;br /&gt;پاورقی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(1) شعر بی دروغ شعر بی نقاب- عبدالحسین زرین کوب- صفحه 18&lt;br /&gt;(2) عطا و لقای نیما یوشیج - مهدی اخوان ثالث- صفحه 16&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;دکتر ژیگولو&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35480152-116282955514902336?l=shirinbayaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/116282955514902336/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35480152&amp;postID=116282955514902336' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/116282955514902336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/116282955514902336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='&lt;img src=&apos;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/Picture1.gif&apos; &gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152.post-116168528104198329</id><published>2006-10-24T13:48:00.000+03:30</published><updated>2006-10-24T14:00:57.020+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام عمو نوروز عزیز&lt;br /&gt;حال شما چه طور است؟ اگر از حال ما بپرسی ملالی نیست جز دوری شما. در سایه مرحمت شما روزگار&lt;br /&gt; می گذرانیم. راستش عمو نوروز جان، مشکلات زیادی بعد از رفتنت پیش آمده.خیلی کم جان شده ام.کسی دیگر از زمستان حساب نمی برد.دیگر دست نوعروسان از سرما در آب حوض یخ نمی بندد.دیگر برف تا زانو&lt;br /&gt; نمی رسد.دیگر چِلّه کوچک و بزرگ برای مردم خط و نشان نمی کشند.دیگر آه سردم به استخوان مردم سهل است که نرسد... عطسه کوچکی هم ایجاد نمی کند.کار به جایی رسیده که مردم، چلّه زمستان برای حمام آفتاب به تبریز می روند ودرختان اردبیل و شهر کرد و مشهد و تهران، خروار خروار در زمستان برگ وبار می آورند.&lt;br /&gt;دیروز از چند شرکت تولید بخاری و قرص ذات الریه و کاپشن آمده بودند تا قراردادشان را با من لغو کنند.&lt;br /&gt;می گفتند در شُرف ور شکستگی هستند و دیگر از دست من کاری بر نمی آید.عمو نوروز، علّت بدبختی و مشکلات مرا پیدا کن.به دادم برس.و الاّ ننه سرمایت از افسردگی خودکشی می کند!&lt;br /&gt;راستی برگشتنی یک عطر فرانسوی مارک...(1) برایم بخر.دقّت کن که حتماً اصل باشد. نکند مثل دفعه قبل سرت کلاه برودها!&lt;br /&gt;مرکّب در قلم مانند آب است      خجالت می کشم خطّم خراب است&lt;br /&gt;ننه سرمای چشم به راهت.&lt;br /&gt;*   *   *&lt;br /&gt;ننه سرمای ...(2)&lt;br /&gt;سلام جانم به فدایت! حالت چه طور است؟ نامه ات را که خواندم دلم آتش گرفت. می خواستم سریع برگردم تا در کنارت باشم ولی می دانی که تا بهار نمی شود.اگر از حال من بپرسی ملالی نیست جز دوری شما.از وقتی نامه ات را خواندم خواب و خوراک ندارم.مدام چهره غمگینت پیش رویم می آید.ولی خبر خوشی برایت دارم.بعد از مدّت ها تلاش و جست و جو سرانجام علّت مشکلات تو را پیدا کردم.از هر کس پرسیدم جواب داد که کار، کارِ «اِلنینو» است. من نمی دانم که این النینو کیست و با تو چه دشمنی دارد ولی از اسمش بر می آید که از اعضای القاعده باشد.شاید پدرش در سرما تلف شده یا زیر بهمن گور به گور شده است که با تو پدر کشتگی دارد. به هر حال هر جا گیرش آوردم دَمار از روزگارش در می آورم.تو خودت را نگران نکن.غذا خوب بخور، کلاس یوگایت را هم ادامه بده.الآن در جزایر کاراییب هستم.خیلی جای قشنگی است .جایت خالی.چه غذاهایی دارد! ظرف این چند روز هشت کیلو وزن اضافه کرده ام !&lt;br /&gt;راستی آن عطری را که گفته بودی پیدا نکردم اسپری... (3) همان مارک را خریدم.ولی اصل ِاصل است.&lt;br /&gt;نمک در نمکدان شوری ندارد    دل من طاقت دوری ندارد&lt;br /&gt; دوستدارت عمو نوروز تُپل.&lt;br /&gt;*   *   *&lt;br /&gt;ننه سرما نامه عمو نوروز که به دستش رسید اوّل کلی عصبانی شد.اوّل از همه از بی عرضگی او ناراحت شد که یک عطر نتوانسته بود برایش بخرد.ثانیاً از این ناراحت شد که این«النینو» را نمی شناخت تا به سراغش برود و هفت جدّ وآبادش را جلوی چشمش بیاورد.پس تصمیم گرفت تا به نیروهای اعتلاف در افغانستان ملحق شود و در آنجا به دنبال النینو بگردد.بقچه اش را بست،جلیقه ضد گلوله اش را پوشید و چارقدش را سر کرد تا راهی شود.در همین زمان صدای کلون در بلند شد.حاجی فیروز با عیالش پشت در بودند.حاجی فیروز دوست خانوادگی عمو نوروز و ننه سرما بود و از قدیم الایام به خانه آنها رفت و آمد داشت.حاجی فیروز مرد باسواد وآگاهی بود.چون دوشغله بود در ایام غیر نوروز جلوی دانشگاه کتاب می فروخت.از این رو اطلاعاتش زیاد بود.وقت کل ماجرا را از زبان ننه سرما شنید سعی کرد او را از تصمیمش منصرف کند.او معتقد بود مشکلات ننه سرما از آنجا ناشی &lt;br /&gt;می شود که آمریکا پیمان «کیوتو» را برای کاهش تولید گاز های گلخانه ای امضاء نمی کند. لذا زمین گرم می شود و تمام رشته های ننه سرما برای فصل زمستان پنبه می شود.در نهایت ننه سرما قانع شد که به جای رفتن به افغانستان به صلح سبز ملحق شود و برای تحقق پیمان کیوتو تلاش کند. بعد از رفتن حاجی فیروز و زنش، ننه سرما جلیقه اش را درآورد، کاغذ و قلم برداشت و نامه دیگری برای عمو نوروز نوشت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عمو نوروز جان سلام&lt;br /&gt;حالت چه طور است؟ اگر از حال ما بپرسی ملالی نیست جز دوری شما.راستش زیاد فرق نکرده ام. حالم مثل قبل، بد است.طی یک سری مذاکرات استراتژیک با حاجی فیروز و زنش به این نتیجه رسیدیم که کار، کار آمریکای جهانخوار و جورج بوش مردم خوار است و النینوی بدبخت در این میان بی گناه است.هجمه تبلیغات فرهنگی بیگانگان کم مانده بود خون این بد بخت را به گردن من بیاندازد.سریع می روی پیمان کیوتو را می دهی این  جورج بوش احمق امضاء می کند.حواست باشد سادگی نکنی دوباره مثل دفعه قبل گولت بزنند.اگر این کار را نتوانستی بکنی، هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.دیگر به خانه بر نگرد.بمان آنقدر در آن جزایر کاراییب بخور تا مثل  بادکنک بترکی.مخصوصا هم سر ماجرای عطر خیلی از دستت عصبانی هستم... خود دانی...&lt;br /&gt;مرکب در قلم مانند آب است...&lt;br /&gt;ننه سرما.&lt;br /&gt;*   *   *&lt;br /&gt;عمو نوروز نامه ننه سرما که به دستش رسید فهمید که به درد سر بزرگی افتاده واین دفعه به هر نحو ممکن باید او را راضی کند.پس قبایش را به دوشش انداخت ، شال و کلاه کرد و راهی شد.&lt;br /&gt;جورج بوش در مزرعه اش در تگزاس مشغول گاو چرانی بود.از دور مردی را با محاسن بلند و عبا و قبا دید. فکر کرد که بن لادن است که برای ترورش می آید.سریع هفت تیرش را برون کشید تا شلیک کند. اما با دیدن آن یادش آمد که هفت تیر را با تفنگ آبپاش دوستش  بلر تاخت زده است. مرد قبا پوش از دور دست تکان می داد و لوک خوش شانس را صدا می زد.وقتی جورج بوش متوجه شد که آن مرد او را با لوک خوش شانس عوضی گرفته است، نفس راحتی کشید.از اسب پیاده شد ، بادی به غبغب انداخت وبه سمت او رفت.&lt;br /&gt;عمو نوروز بوش را در آغوش کشید و شروع به تعریف و ستایش  از شیرین کاری ها و افتخارات لوک خوش شانس کرد.جورج بوش که مطمئن شد او را با لوک اشتباه گرفته اند خیلی خوشحال شد.فکر کرد که می تواند این دهاتی را سر کار بگذارد و بعداً با تعریف کردن آن برای بلر کلی بخندند.پس اصلاً به رو خودش نیاورد.عمو نوروز از حال برادران دالتون پرسید و جورج بوش گفت که آن ها را برای تعطیلات به گوانتانامو فرستاده است. بعد عمونوروز پیمان کیوتو را به دست بوش داد و گفت که می خواهد از قهرمان زندگی اش امضایی داشته باشد.بوش که ذوق زده شده بود بدون خواندن برگه،آن را امضاء کرد و به اصرار عمو نوروز پایش انگشت هم زد.عمو نوروز که کلکش گرفته بود با خوشحالی برگه را از او گرفت و دور شد.&lt;br /&gt;*   *   *&lt;br /&gt;نه سرما هفت سین را که چید، بزک کردنش دو ساعتی طول کشید.کنار پنجره آمد و پرده را کنار زد.عجب برفی می بارید.همه جا سفید سفید بود.لبخندی بر لبان سرخابیش نقش بست. نه سرما کنار سفره نشست و چشم به ماهی گلی درون تنگ دوخت. همین طور که چشمش به ماهی بود خوابش برد.در خواب جورج بوش را دید که لباس آستین کوتاه پوشیده و خودش را باد میزند و با قهقهه های بلند پیمان کیوتو را پیش چشم ننه سرما پاره می کند.و عمو نوروز را هم دید که لباس نارنجی پوشیده وبا غُل زنجیر در قفس اسیر است. با فریادی از کابوس وحشتناکش بیدار شد و به سمت پنجره دوید. اما با دیدن برفی که  همچنان می بارید نفسی به آسودگی کشید.چشمش به ساعت که افتاد متوجه شد ای داد بیداد، باز هم خواب مانده و عمو نوروز را ندیده است. امّا دور و بر را که نگاه کرد اثری از آمدن عمو نوروز ندید. نه از اسپری خبری بود، نه از شاخه گل نه از جای بوسه عمو نوروز.سریع با تلفن همراه عمو نوروز تماس گرفت.عمو نوروز در فرودگاه یکی از شهرهای استرالیا گیر افتاده بود.به علّت بارش شدید برف تمام پرواز ها تا اطلاع ثانوی لغو شده بودند.&lt;br /&gt;ننه سرما فهمید که عمو نوروز به این زودی ها نخواهد آمد.صندلی اش را مقابل پنجره کشید و با لذّت به تماشای دانه های برف پرداخت.با خودش فکرکرد که شاید امسال کمی زیاده روی کرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- عمو نوروز برای ننه سرما عطر فرانسوی می خرد،چه در جیب نشریه می رود که مجانی مارک عطر تبلیغ کند؟&lt;br /&gt;2- از همان چیز های خصوصی که نامزد ها برای هم می نویسند.&lt;br /&gt;3- اسپری همان افشانه است.در واقع افشانه همان اسپری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;font size="3"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;دکتر ژیگولو&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35480152-116168528104198329?l=shirinbayaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/116168528104198329/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35480152&amp;postID=116168528104198329' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/116168528104198329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/116168528104198329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/2006/10/blog-post_24.html' title='&lt;img src=&apos;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/shirin2.gif&apos; &gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35480152.post-116024423262154473</id><published>2006-10-07T21:33:00.000+03:30</published><updated>2006-10-13T15:01:06.280+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دانشجویان جدید الورود عزیز، حتماً منتظرید بلافاصله بعد ازآن عبارت به شما به خاطر ورود سرافرازانه تان به صحن دانشگاه و شکستن شاخ غول کنکور تبریک بگویم. نه جانم از آن خبر ها نیست.اتفاقاً می خواهم اخطار کنم اگر اینجا  بخواهید دست از پا خطا کنید وهنوز از راه نرسیده رفتار های نابهنجار از خودتان نشان دهید و به اصطلاح «سال پایینی بازی» در بیاورید هر چه دیدید از چشم خودتان دیدید.&lt;br /&gt;یک مثل قدیمی گواتملایی وجود دارد که می گوید: مُردن بهتر از از ننگ سال پایینی بودن است.حالا زود مثل شاگرد دبیرستانی ها یکی از شما ها ممکن است بپرد بگوید که جناب، آقا ، خانم، مگر شما خودتان روزی سال پایینی نبودید؟.... بار آخرتان باشد که از این سوالات مسخره می پرسید.این جمله را خیلی خواهد شنید، یک بار دیگر هم بشنوید: اینجا دبیرستان نیست! نخیر عزیزان،یک سال بالایی از بدو پیدایش یک سال بالایی بوده  و همیشه یک سال بالایی باقی می ماند.اگر جرئت داری بگو نه تا با گفتمان و تسامح فکت را پایین بیاورم!&lt;br /&gt;حالا ممکن است بپرسید که«سال پایینی بازی» یعنی چه؟ سال پایینی بازی را در فرهنگ دانشجویی اینگونه تعریف کرده اند: به مجموعه رفتار های سوسول ِ نابهنجاری که ریشه در تفکرات دبیرستانی و بل پایین تر دارد و خلاف رفتار ها و آداب دانشجویی است.( عین این تعریف را حتماً حفظ کنید)&lt;br /&gt;در صدر این رفتار ها درس خواندن قرار دارد.اصل واژه دانشگاه به معنی محلی است که دانش فقط گاه گاهی در آن وجود دارد.از این« گاه گاه» منظور فقط شب های پربرکت  امتحان است.&lt;br /&gt;مثال های دیگر برای آن رفتار ها، اجازه گرفتن از استاد برای خوردن آب یا رفتن به دستشویی ، به موقع حاضر شدن سر کلاس ها، حضور مرتب در همه کلاس ها، خودداری از دادن تقلب، گرفتن تقلب، تسهیل تقلب بین همکلاسی ها، مثبت بازی، سوسول بازی، فوفول بازی و غیره است. اگر از این رفتار ها اجتناب کنید شاید بتوانید بعد از دو ترم لکه ننگین سال پایینی بودن را از دامنتان پاک کنید( آقایان می توانند لکه را ا ز شلوارشان پاک کنند)&lt;br /&gt;معمولاً دانشجویان جدید الورود مثل توریست در دانشگاه می چرخند  و عظمت در و دیوار ها را نگاه می کنند و سر تکان می دهند.به این صورت یک سال بالا و سال پایین از هم متمایز می شوند.&lt;br /&gt;جدید الورودان محترم، توجه فرماید که حریم سال بالایی ها را حفظ کند.این حریم در شرایط عادی شعاع پنج متر برای سال دوّم و سوّم و 105 متر برای سال چهارم به بالاست. هرگز وارد این حریم نشوید .چون سال بالایی مثل گرگ باران دیده است.رحم ندارد، می درد، می خورد، اگر قصد نزدیکی به شما دارد شک نکنید که نقشه شومی در سر دارد.احتمالاً با جیم شدن از کلاس ها شما را به جای خود برای حاضر خوردن خواهد فرستاد یا برگه انتخاب واحدش را وبال گردن شما خواهد کرد یا شما را با دوز و کلک در یکی از این تشکیلات  دانشجویی استثمار خواهد کرد.یا اینکه... بی خیالش... بگذارید شماره بعدی این نشریه را هم در بیاوریم! &lt;br /&gt;اگر سمتی درتشکلی دانشجویی به شما پیشنهاد شود آگاه باشید که پشت هر سمت عنوان غیر رسمی «حمّالی » وجود دارد که معمولاً روی کاغذ نمی آید.مثلاً« حمال کانون شعر و ادب دانشگاه فلان»که در واقع  دبیر این کانون با حفظ سمت است.دقت کنید که گول عناوین را نخورید تا سرتان کلاه نرود.&lt;br /&gt;از خوردن پُفک و پاستیل در صحن دانشگاه خودداری کنید.در بدو ورودتان اوّل از همه به ترتیب محل دستشوی ها، بوفه، سلف غذاخوری و در آخر کلاس ها را شناسایی کنید. اگرروی تلفن همراهتان آهنگ های جوات  می گذارید حتماً سر کلاس خاموشش کنید. توصیه های سال بالایی ها  الالخصوص در مورد درس ها را کلاً بی خیال شوید( اگر درست بودند به درد خودشان می خورد)حرف ها ی هیچ سال بالایی از جمله نویسنده این متن را باور نکنید.&lt;br /&gt;روز های پر برگ و باری را در دانشگاه برایتان آرزومندم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;دکتر ژیگولو&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35480152-116024423262154473?l=shirinbayaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/feeds/116024423262154473/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=35480152&amp;postID=116024423262154473' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/116024423262154473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35480152/posts/default/116024423262154473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirinbayaan.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='&lt;img src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-10/1219276/shirin.gif&quot;&gt;'/><author><name>SAMAD</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08417314312505931876</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
